بیش از دویست مدال علمی و ورزشی، اینبار نه برای ثبت یک رکورد یا ایستادن بر سکوی قهرمانی، که برای ادای دین به رهبری اهدا شدند که دیگر در میان جمع نبود؛ اما یاد و آرمانش در خیابان کشوردوست، میان نخبگان و ورزشکاران جوان و مدالآوران، حضوری زنده داشت. مراسمی که قرار بود دیداری با رهبر انقلاب باشد، در غیاب او به روایتی از دلبستگی، امید و همعهدی بدل شد؛ مراسمی که در آن، مدالآوران، عهدی با رهبر انقلاب برای ساختن ایران قوی بستند.
متن کامل روایت به این شرح است:
بسم الله الرحمن الرحیم
صدای مکبّر میآمد. تکبیر و «قد قامت»های کشیده، پشت سر هم؛ رکعت دوم، سوم... بعید بود به نماز جماعت برسم. المپیادیها یکییکی و چندتاچندتا از کنارم رد میشدند.
چندتایی از مهمانها آنطرفتر، کنار تابلوی خیابان کشوردوست، از هم سؤالهایی میپرسیدند و با کلمات کوتاه پاسخ یکدیگر را میدادند؛ نجوم، ادبیات، کامپیوتر، اقتصاد... و من گوشهی ذهنم با چینش کلمات اینطور بازی میکردم: ادبیاتِ زیستِ کامپیوتری / کامپیوترِ اقتصادِ ادبی / فیزیکِ نجومِ ورزشی...
و به ارتباط بین مفاهیم فکر کردم؛ به ربط بین زیست و کامپیوتر، نجوم و ورزش، اقتصاد و ادبیات و... و ربط تمام اینها با حضور در این مکان در این برهه از تاریخ؛ به شهیدی که ماهها پس از شهادتش، ارتباطش با امتش هنوز چنان محکم و عمیق است که هنوز فرزندان نخبهاش گرانبهاترین داراییشان، یعنی مدالهایشان را برایش هدیه میآورند.
قلب ایران
صدای قرائت قرآن بلند شد؛ آیاتی که از احیای زمین مرده با سحابِ ساقی میگفتند و از عزّت، که «کُلُّهُم» لله است. صلوات پایان قرآن بهمرور جان گرفت. یادم آمد که پیامبر (صلّیالله علیه و آله) فرمودند در جمعهایتان بلند صلوات بفرستید تا نفاق از میانتان برود. آرامآرام صداهای بیشتری به صلوات بلند شد و من هم دلم کشید که میان من و این جمع باصفا، یکدلی در اوج باشد. انگار هرچه صداها بلندتر میشد، فاصله میان آدمها کمتر میشد؛ فاصلههایی که حالا انگار هیچوقت وجود نداشتند.
کمی از صلوات نگذشته بود که سرود ملی، همه را از روی صندلیها بلند کرد. با خودم گفتم: ایستادن کنار هم هنگام پخش سرود ملی، مناسک این عبادت میهنی است؛ و شانهبهشانهی چند مهمان دیگر «سر زد از افق» را زمزمه کردم.
بعد از جمعخوانیِ سرود ملی، چند سخنران پشت تریبون آمدند و هرکدام نکاتی را پیرامون جلسه و علت شکلگیری آن گفتند. نگاهم بین ساختمانها دنبال مسیر قبلیِ حسینیهی امام خمینی میگشت. انگار هنوز چیزی در آن سوی این میدانگاه انتظارم را میکشید؛ چیزی که برای دیدنش، چند ماه بود در ذهنم از دیوارهای بتنی عبور میکردم. یکی از خادمها برای یکی دیگر از مهمانها تعریف میکرد که حسینیه آن سمت است و با پر سبزی که در دستش بود، به سمت چپ اشاره کرد و گفت:
«اینجا مردم عادی ساکن بودند.»
«این ساختمان یک مهدکودک عادی بود و این یکی کاملاً مسکونی...»
اجرای بدون آقا
نوجوانان باستانیکار روی جایگاه رفتند و مرشد با «یاعلی، یاعلی» ضرب گرفت. پسربچهی باستانیکار همان بود که قبلاً هم مقابل آقا اجرا کرده بود. حالا، با اینکه هنوز در سنین دبستان بود، برای خودش مردی شده بود. با صدایی بم، اما کودکانه، از حرمت خاک زورخانه خواند و از پهلوانی و فتوت شهدای وطن. آقا را روی همان صندلی سادهی همیشگی، روی صحنه تصور کردم. دیدار با جوانان و نخبههای علمی و ورزشکاران همیشه خیلی به وجدشان میآورد. حالا هم اگر بودند، احتمالاً با حرکات سر و چشمهای نافذشان تمام توجه خود را به برنامه داده بودند.
علمی که کودکان را میکشد!
سهچهار دختر جوان گوشهای مشغول صحبت بودند. خودم را به جمعشان نزدیک کردم. از رشتههایی که در آن مدال آورده بودند پرسیدم و گرم حرف با آنها شدم. حرفهایمان از رشته و مدال و مسیر رسیدن به آنجا میگذشت تا اینکه یک جمله همهی ما را به سکوت واداشت:
«علمی که کودکان را میکشد!»
این جمله مثل یک پتک روی سرم فرود آمد.
جوان پشت تریبون از طیفهای علمی جهان گفت؛ از آن سر طیف که علم را ابزار استعمار و استکبار کرده و از کشتن کودکان هم دریغ ندارد، تا این سر طیف و آرمان خیزشهای علمی ایران؛ از اینکه علم در ایران سیاسی است، اما سیاستزده نه؛ پشتوانهی قدرت ایران است، اما دستمایهی ستم به مردم هرگز!
در میان همهی این واژهها، آن جمله راهی باز کرده بود به سمت همان نقشهی ایران روی دیوار؛ همانجا که کودکان شهید، دریاهایش بودند.
میدانگاهی پر از امید و حرکت
مجری اشاره کرد که بیش از دویست مدال علمی و ورزشی برای نخستینبار به رهبر انقلاب اهدا شده است. یکی از دخترها پرسید: پس کی پیام رهبر را قرائت میکنند؟ و آن یکی گفت: «ایکاش آقامجتبی خودشون میاومدن و پیام رو از زبون خودشون میشنیدیم.»
آنطرفتر به سراغ دختران ورزشکار رفتم. یکیشان میگفت بار اولی است که آمده و هنوز منتظر است تا دعوتشان کنند به سمت همان حسینیهای که همیشه آقا را از تلویزیون درون آن دیده بوده. نگاه دخترها عجیب دنبال آقا میگشت. یکیدرمیان میگفتند ایکاش آقا هم اینجا بود و به عکسهای آقا خیره میشدند.
از یکیشان که به عکس شهدای دانشمند کنار آقا خیره شده بود، پرسیدم: «چه حسی داری اگر عاقبت مسیر آیندهات عکسی از تو باشد کنار شهدای نخبه و علمی؟»
با افتخار گفت: «امروز مدالم عاقبتبهخیر شد. ایکاش یک روز خودم هم...»
آن میدانگاه پر بود از امیدهای رسیدن. خبری از نابودی و ویرانی نبود. میان آن نورهای سرخ، باغ سرسبزی از رویش و حرکت رشد میکرد.
خیزش علمی در جامعهی فاطمی
مجری از حجتالاسلام حاجعلیاکبری دعوت کرد تا پیام آقا به مدالآوران و نخبگان علمی و ورزشی را قرائت کنند. اینهمه شباهت در متن و سخن بین رهبر شهید و رهبر رشید انقلاب، از طرفی اعجابانگیز و از طرفی دلگرمکننده است. پسر، مانند پدر، در ابتدای پیام، پرداختی بهشتی به مناسبت ایام -یعنی شهادت حضرت فاطمهی زهرا (سلاماللهعلیها)- داشتند و اتصالی زیبا و هنرمندانه برقرار کردند بین اسوه بودن حضرت برای مردان و زنان مؤمن در تمام ابعاد شخصیتی و اجتماعی، تا گرفتن نقشهی راه برای ایجاد یک «جامعهی فاطمی» توسط ملّت انقلابی ایران. امید و ارادهی مردم را ستودند و باز هم هنرمندانه و استادانه، مانند پدر، مفاهیمی را بازتعریف کردند که از حرکت سرها و ریز و درشت شدن مردمک چشمها میشد فهمید چقدر عمیق در جان مخاطب مینشیند.
در ادامه، پیام به بازتعریف واژهی «نخبه» پرداخته بود و جهتدهی افکار را دربارهی موضوع رویداد، یعنی نخبگی، تنظیم میکرد. از جغرافیای نخبگی گفتند و از اینکه هر ممتاز بودنی در جهت مثبت، نخبگی است؛ و به این معنا، تمام مردم ایران نخبهاند. نخبگی را صرفاً در داشتن هوش و استعدادهای خاص ندانستند و نخبه را کسی تعریف کردند که دغدغهی رشد استعدادش را دارد و خود را عنصری مؤثّر در جامعه تعریف میکند؛ و نخبگان ایرانی را که در حل مسائل مردم و کشور در عرصههای مختلف، چشمان دنیا را به خود خیره کردهاند. علم و فناوری را از مؤلّفههای نقشآفرینی ایران در عرصههای بینالمللی دانستند و از ارکان اقتدار ایران قوی؛ و ترور دانشمندان برجسته و نخبگان مؤثّر را تلاش کور دشمنان برای از حرکت انداختن این پیشرفتهای چشمگیر دانستند، چرا که خون شهیدان ما طوفانی از اراده و پیشرفت را به پا انداخته است.
در ادامه مسیری را برای رشد و تقویت حرکت علمی در رشتههای گوناگون ترسیم کردند که اگر بهدرستی طی شود، «ایران در مرکزیت و ثقل کانونهای دانش» جای غرب را خواهد گرفت و این «خیزش علمی جدید بایستی عمیق و پرشتاب باشد». و در آخر، نکتهای را که پدر شهیدشان بارها گوشزد فرمودند، مبنی بر بدل شدن زبان فارسی به زبان مرجع علمی دنیا، یادآور شدند و باز هم چون پدر، دعای خیر سرورمان عجّلالله تعالی فرجهالشّریف را بدرقهی راه نخبگان و فرزانگان و تمام ملّت ایران کردند.
سمعاً و طاعتاً
قرائت پیام رهبر که تمام شد، یکی از دخترانِ جمعِ مدالآوران دست راستش را بالا آورد و به علامت «سمعاً و طاعتاً» روی چشم گذاشت. این صحنه را که دیدم با خودم گفتم این جمعیت چه میکرد اگر این بیانات را از زبان خود رهبر انقلاب میشنیدند. چه تکبیرها و «مرگ بر آمریکا»ها که بین سخنرانی فریاد میزدند. نگاهی بین جمعیت چرخاندم و تصور کردم هرکدام از این آدمها را در مقابل رهبر جدیدمان، آقامجتبی، که درخواست انگشتر و چفیه و عبا میکنند... با خودم گفتم شاید هم هدیهی چفیه و انگشتر ابداع خاص پدر شهید بود و از فرزند رشیدشان گرفتن هدایای دیگری باب شود... شاید عطر، شاید پرچم ایران...
بدون خداحافظی
در همین فکرها، با حال اشک و لبخند درهمآمیخته، در حالی که جوانان نخبه کنار مدالهایشان عکس دستهجمعی میگرفتند، راه برگشت از مراسمی که ناتمام ماند را پیش گرفتم.
در مراسمات قبلی که داخل حسینیه بود، آقا پیش از مهمانها از حسینیه خارج میشدند. دست تکان دادن و رفتن بعد از دیدار، خودش بخشی از آیین بود؛ آقا میرفتند و ما هم از همان مسیری که آمده بودیم برمیگشتیم. حضورشان را دیده بودیم و حالا میتوانستیم با خاطرهی آن دیدار از آنجا بیرون برویم. خیابان کشوردوست خودش شده پیراهن یوسف. همین که در محل تنفس رهبر شهید و رهبر رشید و شهدای اطرافشان نفس میکشی، یعقوبوار از پیراهن یوسفت شفای دیده و آرام جان میطلبی.
گرچه آن پیکر صنوبری نشسته میان ما نبود، اما مثل ذرات هوا قابل استشمام بود و حالا، مانند جزئی از وجودمان، نشسته بر جانمان تا ابد همراه ماست. آقا همان سحابِ ساقی بود که بذرهایی را میان جان ما سیراب میکرد و میرویاند.
دوباره نگاهی به آن حوالی انداختم... به نورهای سرخی نگاه کردم که از میان ساختمانهای فروریخته بیرون میزدند؛ همان نورهایی که در ابتدای ورود، مرا به سمت خودشان کشانده بودند. حالا اما چراغ سبزی درون جانم روشن بود و از میان نورهای سرخ میگذشتم.